قلعه مهدی
بنام خدا
آسمان کدراست وهوا کثیف
وخورشید می درخشد
وپرندگان دسته دسته در حال فرار
و پرنده ذهن من نیز
به پرواز در می آید .
و نمی دانم چرا این پرنده ذهن من دوست دارد گذشته را
آرام ، آرام پر می زند .
و می نشیند بر شاخه یک درخت زیبا
در وسط محله ای گمنام
اما اینجا گمنام نیست
اینجا قلعه مهدی ایست .*1
نزدیکی حمام سنگی ده
آن طرف تر قهوه خانه ای بر پاست
و مردمان آشنا در آن جمع
از همه جا سخن می گویند
شاهنامه می خوانند
افسانه می بافند
و از حافظ
و از سعدی شعر
و قصه شاه پریان
و قصه هزارویکشب را
در آن سو صدای خش خش برگ های ریخته شده در گذر
در زیر پای رهگذران
همان آدم های آشنا
به گوش می رسد .
و گاه گاهی نیز نسیم خنکی آنها را به رقص وا می دارد .
در کوچه های قدیم
فصل پاییز است
صدای موذن های پیر می آید .
از امامزاده
از حسینیه
راه دوری نیست .
گویی در میان جمع خبریست .
شور وشوق عجیبی بر پاست
داس بدست در حرکت
و شالیزارها آماده
در صحرا :
پشت جویها *2
پشت باغ ها
سرخی ها
صحرا پایین ،ده کهنه ، لورک ، دره ها ،شط ، تیر پا تیر ها
سرخی ، باغ علیخان ، باغ کهنه ،مَرغ ها ، کلماران و سه دانگیها*3
برای چیدن
فریاد وهمهمه کودکان
در کوچه ها ودکه ها
وبازی چوب وپِل
و هفت سنگ پسر ها
ودختران
گرگم وگله و قُطور
و دوباره باز می بینم
مردمان آشنا را
کربلایی دکان دار است
و آسید درس می دهد
وعبدالخالق تعزیه آنچنان می خواند .
و چقدر صاف است آسمان
وچقدر پر آب است چشمه ها
و چقدر مشغول هستند زنان
کار می بافند *4
و نخ می ریسند
واز گاو ها شیر می خواهند .
وچقدر شادنند
و تنها غم آنها
ناله اطفال است .
و چقدر صاف است آسمان
و چقدر گرفته است دل من
و پرنده ذهنم باز می گردد .
وچقدر کثیف است هوا
و چقدر کدر است آسمان
و چرا پرنده ها فرار می کنند ؟
«تابستان 86»
نبی
1- به گویش محلی قلعه میدی
2- به گویش محلی پشت جوقیا
3- به گویش محلی سلنگییا
4- کار بافتن همان بافتن پارچه با کارگاههای سنتی می باشد .

